تبلیغات اینترنتیclose
دکلمه اثر انگشت علیرضا آذز ( علیرضا آذر )
پیچک ( علیرضا آذر )
شعر و ادب پارسی




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 13 آبان 1394 توسط سید مجتبی محمدی


اثر انگشت 
شعر و دکلمه : علیرضا آذر
موزیک : میلاد بابایی
تنظیم : میلاد بابایی علی تیرداد
مدیر تولید : محمد رضا نیکفر
با سپاس از استاد محسن صمدی
طراح کاور : سیروان مهدوی
استودیو حافظ شرق

دکلمه اثر انگشت : بشنوید و دانلود کنید


روز میلاد من است آمده ام دست کشم
به سرو گوش عرق کرده ی دنیای خودم

قول دادم که در این شعر فقط من باشم
تا خودم با همه خود باشم و تنهای خودم
*
رد انگشت تو بر سینه ی سیب ست هنوز
من غلط کرده_و مغضوب خداوند شدم

بعد از آن هم که تو با سنگ زدی شیشه شکست
من خریدار تن و جای کمربند شدم

شک نکن بی من از این ورطه گذر خواهی کرد
به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن

من که ازمنطق_و دستور حقیقت گفتم
به مضامین مجازی تنم فکر نکن

باز با این همه هروقت غمی شیهه کشید
من همین نبش چنار و چمنم فکر نکن
*
قول دادم که در اندیشه خود حبس شوم
دل به بالا و بلندای خیالی ندهم

دوست دارم که خودم پشت خودم باشم و بس
به تن هیچ  عقابی پرو بالی ندهم

تو که رفتی پی تا بو تپش رود برو
به قدمهای اسیر لجنم فکر نکن

من به دستان خودم گور خودم را کنده ام
به پذیرایی و دفن و کفنم فکر نکن

من محالم تو به ممکن شدنم فکر نکن
و به آلودگی پیرهنم فکر نکن

گرچه رو زخمی امو دست کج و تند زبان
به سرو صورت و دست و دهنم فکر نکن

تو که از منزل منقل تبر آوردی باز
هی به آیا بزنم یا نزنم فکر نکن

بخت نامرد بزن بد به دلت راه نده
به غم انگیزی فرزند و زنم فکر نکن

نفسی تازه کن و اره بکش شاخه بریز
به غم جوجه کلاغی که منم فکر نکن

شک نکن بی من ازاین ورطه گذر خواهی کرد
به نشانی که نماند از بدنم فکر نکن

من که ازمنطق_و دستور حقیقت گفتم
به مضامین مجازی تنم فکر نکن

باز با این همه هروقت غمی شیهه کشید
من همین نبش چنارو چمنم فکر نکن

یا که خاکی به سر آیینه ی بکر کنید
یا از این جا به غبار سخنم فکر کنید

شانه بر شانه ی هم پشت به هم ساییدند
خرده شن ها صف و صف پشت هم انبوه شدند

مثل واگیرترین حادثه دورم کردند
قطعه های بدنم بافتی از کوه شدند

قد کشیدم سر دوشم به لب ابر رسید
سر برآوردم و دیدم که چقدر الوندم

عهد کردم که اگر پای کسی فتحم کرد
قامتش را سر سبابه ی خود می بندم

عهد کردم که اگر دست کسی لمسم کرد
کولی دشت شوم معرکه آغاز کنم

در دلم آهن تف دیده ی بسیاری هست
وای از آن دم که بخواهم دهنی باز کنم

آنچنان مست کنم روح بچرخد در من
آنچنان نعره زنم سقف زمین چاک شود

آنچنان شانه به لرزانم و هی هی بکنم
که برای همه دشت خطرناک شود

این تهوع که مرا هست تو را خواهد کشت
آنچه من خورده ام از حد خودم بیشتر است

می رود بمب دلم فاجعه آغاز کند
هر کسی دورتر است عاقبت اندیش تر است

ناگهان شد که زمین نبض جنونش زدو بعد
خونم از حلق بجوش آمدو نابود شدم

در جهانی که پر از فرضیه های شدن است
واقعا سوختم و باختم و دود شدم

آن که جان کندو خطر کردو به بالا نرسید
آن که دائم هوس سوختن ما میکرد

آنکه از هیچ نگاهی به تماشا نرسید
کاش می آمدو از دور تماشا میکرد

زیر خاکسترم انگار دری باز شدو
ساقه ی سیب شدم حسرت حوا برخاست

سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
گرد و خاک از لبه ی عقد ثریا برخاست

شاخه در شاخه فریبم سبدی سیب به چین
دامنی از تب گندم ببرو نانش کن

با سکوتی که تو داری سر زا میمیری
بغض اندوخته را لو بده عصیانش کن

شاخه هایم هوس پنجه ی چیدن دارند
من درختم تو به اندازه ی من انسانی

من اسیرم تو برو شاخ زمین را بشکن
گور بابای سرو این همه سرگردانی

منطق جاذبه در فلسفه اش پنهان بود
تا که تقدیر به دستان من افتاد از دست

جذبه ی ذهن زمین زیر معما میماند
پاسخ از دامن من بود اگر کشفی هست

میوه از دامن من بود اگر روز هبوط

آدم از وسوسه افتاد زمین انسان شد

اه اگر سیب نبود عشق چه باید میکرد
من رسیدم که دل از بند دل آویزان شد

رد انگشت تو بر سینه ی سیب ست هنوز
من غلط کرده_و مغضوب خداوند شدم

بعد از آن هم که تو با سنگ زدی شیشه شکست
من خریدار تن و جای کمربند شدم

رد انگشت خودت بود ولی ما خوردیم
شوکران از لب لیوان تو خوردن دارد

موج کف کرده و طوفانی و بی ماه و نگاه
دل به این ورطه تاریک سپردن دارد

رد انگشت تو بر گودی فنجان من است
از کجا دست به آینده ی فالم بردی

همه دیدند که یک سیب معلق دارم
لعنتی پیش خودم زیر سوالم بردی

رد انگشت تو بر پیرهن پاره ی من
بر تنم جز اثر مرگ مگر چیزی هست

در لباسی که از این معرکه ها میگذرد
سایه ی بی سرو پایی ست اگر چیزی هست

رد انگشت تو بر حلق منو حلق خودت
هر دوتامان سر کیفیم که مرگ آمده است

کفن گرم به تن کن که در این قبر غریب
پیش پای من و تو باز تگرگ آمده است

پشت یک میز خزیدیم که بازی بکنیم
رو به رو بودن با عشق جگر میخواهد

این قمار عاقبتش جان مرا می بازد
با تو سرشاخ شدن دست قدر میخواهد

زنده ام هر چه زدی تیغه به شریان نرسید
خیز بردار ببینم خطری هم داری

زخم ازاین تیغ و تبر تا که بخواهی خورده ام
عشق من اره ی تن تیز تری هم داری

تند و کندی همه ی مسئله این است فقط
خنجرت کند و عجولی که رگی باز کنی

مثل پایان غم انگیزترین کرم جهان
سعی داری که پس از مرگ خود اغاز کنی

مثل گاوی که زمین خورد خودم را خوردم
تو در اندیشه آن پیله به خود چسبیدی

قصه از کوه به این گاو رسیده تو بگو
غیر پروانه شدن خواب چه چیزی دیدی

پای در کفش جهان رفته زمین خواهد خورد
قد پاهای خودت کفش به پا کن گل من

فکر هم زیستی با من بیگانه نباش
جا برای خود من باز نکرد آغل من

نره گاوی که در اندیشه ی نشخوار خود است
پای بشقاب هزاران زن هندو خوابید

گاو کف کرده_و خرناس کش قصه شدم
تا دهان و شکمی هست مرا در یابید

شقه هایم سر میخ است به آتش بکشید
زیر خاکستر این شعر کبابش بکنید

این بتی را که به دستان خودم ساخته ام
مفصل از هم به درآرید و خرابش بکنید

زیر خاکستر این شعر کبابم بکنید
مابقی را بگذارید که سگها ببرند

مردهایی که به دل  حسرت دختر دارند
شاخ ها را بفروشند و عروسک بخرند

نره گاوی که منم پای خودم مسلخ من
گوشه ی لیز همین ذهن زمین خواهم خورد

ترسم این است اگر جبر به ماندن باشد
مرگ بی حوصله از یاد مرا خواهد برد

ترسم این بود همان بر سر شعرم آمد
سینه ی کوه و تن باغ خیابان شده بود

کوه و حیوان و درختان همه خاموش شدند
وقت سوسو زدن حضرت انسان شده بود

قدسیان بر سر هم صحبتی ام چانه زدند
بوسه بر قامت این نوبر بیگانه زده اند

ریسه از تاک کشیدند و به کاشانه زدند
دوش دیدم که ملائک در میخانه زدند

گل آدم بسرشتند و به پیمانه زدند
گم شدم پرت شدم تار تنیدم به سکوت

تشنه کف کرده_و تف دیده در عمق برهوت
ناگهان زد به سرم دست رسانم به قنوت

ساکنان حرم سترو عفاف ملکوت
با من راه نشین باده ی مستانه زدند

من بد آورده دنیای پر از بیم و امید
نامه دادم نخوری سیب ولی دیر رسید

سیب ممنوعه به چنگ آمد و دستانت چید
آسمان بار امانت نتوانست کشید

قرعه ی کار به نام منه دیووانه زدند
وقت لب بستن خود هم همه را عذر بنه

سگ که با گرگ بجوشد رمه را عذر بده
حق و ناحق شدن محکمه را عذر بنه

جنگ هفتاد و دو  ملت  همه را عذر بنه
چون ندیده اند حقیقت ره افسانه زدند

آخ اگر زودتر از من به زمین می افتاد
برگ همزاد من او بود که در مسلخ باد

دست بردم که نجاتش بدهم دست نداد
شکر آنرا که میان من او صلح افتاد

حوریان رقص کنان ساغر شکرانه زدند
گرچه خوب است که با شعله بپیوندد شمع

بی حضور نفس نور نمی گندد شمع
پای دل را به دلی سوخته می بندد شمع

آتش آن نیست که از شعله ی آن خندد شمع
آتش آن است که در خرمن پروانه زدند

من سوالم پر پرسیدن و بی هیچ جواب
مرده شور شب و روز من و این حال خراب

دل به دریاچه ی حافظ زدم از ترس سراب
کس چو حافظ  نکشید از رخ اندیشه نقاب

تا سر زلف سخن را به قلم شانه زدند
مثل من چشم به قلاب جهانت داری

ماهی کوچک گندیده دریاچه ی شور
مثل من منتظر تلخ ترین ثانیه ای

جغد ویرانه نشین بوف زمین خورده ی کور
گرچه دستان تو سیب از وسط خاطره چید

گرچه از خون خودم خوردی و فتحم کردی
شانه بر شاخ کشیدی و شکستم دادی

هر بلایی که دلت خواست سرم آوردی
گرچه داغم زده ای باز زنیت داری

پرچم عشق همین گوشه ی پیراهن توست
من که آبستن دنیای پر از تشویشم
*
خوش به حال تو که آسودگی آبستن توست
♪♪♪♪♪♪


علیرضا آذر


اثر انگشت 
شعر و دکلمه : علیرضا آذر
موزیک : میلاد بابایی
تنظیم : میلاد بابایی علی تیرداد
مدیر تولید : محمد رضا نیکفر
با سپاس از استاد محسن صمدی
طراح کاور : سیروان مهدوی
استودیو حافظ شرق

دکلمه اثر انگشت : بشنوید و دانلود کنید


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : دکلمه : اثر انگشت ،علیرضا آذر, | بازديد : 1201