تبلیغات اینترنتیclose
این خانه سیاه مانده مادر،( علیرضا آذر )
پیچک ( علیرضا آذر )
شعر و ادب پارسی




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 تير 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

این خانه سیاه مانده مادر،مادر همه جای خانه خالی است

قحطی زده روزگارمان را،سر سفره خشکسالی است

هر کس طرفی،شلوغ ممنوع،دیوار میان‌مان کشیدند

خورشید،شلوغ کرده انگار،چادر سر آسمان کشیدند

بختک سر راه را گرفته،رغبت به حضور ما ندارد

بر ناخن خشک بخت لعنت،چیزی به کسی روا ندارد

وقتی سر دشنه سبز باشد،دندان اطاق سرخ خون است

وقتی لگد از زمان ببارد،زیر و بم خانه نیل گون است

وقتی پر و بال کاغذی شد،وقتی تن آسمان مجازی است

وقتی که زمین بغل گشوده،اندیشه‌ی اوج بچه بازی است

بی پنجره بی نگاه گاهی،دستان اطاق مستمند است

گیرم که اطاق چهار طاق است،بی پنجره خانه بی پرنده است

آن سوی کویر کرکسی ها،با نیت آشیانه رفتند

آنان که عیار یار بودند،از پشت مرا نشانه رفتند

تا پشت خیال هم رسیدند،درهای نجات را ببندید

آرام کنید صفحه ها را،مردم کلمات را ببندید

جای سرطان چکمه مانده،بر سینه سینه چاک قالی

تا پشت اطاق هم رسیدند،جایی که نداشت کج خیالی

آبستن بیت های هرزه،سرگیجه‌ی لحن و استعاره

مازاد قماش صندلی باز،ته مانده‌ی قوم جشن واره

مردان ردیف و فعل و فاعل،بی دغدغه شعر خام خام است

بی دغدغه ذهن می‌پلاسد،بی دغدغه کارمان تمام است

وقتی قلم اهل سود باشد،بر خاج و صلیب مانده شعر است

چشمی به وفات واژه‌تر نیست،چیزی که غریب مانده شعر است

دور و بر صفحه حلقه بستید،تا شعر شدم قلم شکستید

پرواز شدم قفس کشیدید،تا حرف زدم به فحش بستید

از حنجره های بغض خورده،آواز شدم گلو گرفتید

صدبار به جمله بازگشتم،رو کردم و باز رو گرفتید

زیر لگد دروغ بردند،مادر دل پاره دلت را

تا از سر جمع عشق و ایمان،منها بکنند حاصلت را

دشنام شدند مریمت را،دور طپش دلت بگردم

خون تا تب و جان به لب رسیده،مادر چه کنم هنوز مَردم

بر عهد عتیق خویش هستم،هرچند دلم هزار چاک است

مادر عطشی رکیک دارم،اما دهنم هنوز پاک است

پالان خیانت است دفتر،کابوس شب است روزگارم

این خانه‌ی ناتنی غریبه است،خود را سر راه می‌گذارم

تا شیشه سراغ باغ گیرد،شفاف‌ترین جواب سنگ است

ماهی که به دام برکه افتد،خونش سر پنجه‌ی پلنگ است

دلواپس گوش آسمانم،این بحث به دل نیاز دارد

این شرح تمام ماجرا نیست،این قصه سر دراز دارد

آن‌قدر سکوت می‌نویسم،تا اره رسد به استخوانم

آن روز تمام داستان را،می‌شویم و خوب می‌تکانم

گفتند کسوف آسمانی است،راضی به شب سیاه باشیم

در گردنه‌ها سکوت کردند،تا مقصد اشتباه باشیم

نانی که به نرخ روز باشد،مهری است که تا دهان بگیرد

ای لقمه حلال آرزو کن،نعش برهوت جان بگیرد

حاشا به ازای عشق نانی،وقتی همه اهل دست مزدند

از سارق رفته رو مگردان،وقتی همه پشت بند دزدند

در محکمه‌ی شریف خورشید،یک مرحله مانده بو بگیرد

نیّت که نجس شود چه خیری،با زمزم اگر وضو بگیرد؟؟

حالا که به باغ پشت کردید،پاییز و بهار حیفتان باد

سرخ است هنوز لهجه‌هاتان،یک عمر انار حیفتان باد

از گوش قدر چه انتظاری،تا حنجره‌ی دروغ باز است

دستان دعا ثمر ندارد،تا سفره شریک جانماز است

مادر تو بخواه تا که شاید،قانون تبر به هم بریزد

هر کس که رسید و میوه‌ای چید،برگشت و شکست و خنجری زد

دیگر نه به راه کار دارم،نه پای دلم که باز لنگ است!

در زیر پتو بپیچ خود را،بالای پتو فقط پلنگ است

روی سخنم تمام عشق است،ای قبله که سرخ داغ هستی

ای حجم بلور سنگ خورده،ای قلب که زودتر شکستی

انبار غبار،با شما نه،با آینه‌ مانده کار دارم

از عالم و آسمان بریدم،از آینه انتظار دارم!

ما هیچ به جز قلم نداریم،مائیم و دو جمله درد واره

مائیم و حیاط چند در چند،با باغچه‌های استعاره

مائیم و هزار درد تازه،مائیم و قنوت دست خالی

مائیم و همین اطاق کهنه،با زلزله‌های احتمالی

بردار هلال داس‌ها را،از هیچ کسی شکایتی نیست

ما تکیه به کوه زخم داریم،از هیچ قماش حاجتی نیست

گیرم تبر از درخت رد شد،گیرم که نسیم آفت آورد

باید سر پا به مرگ خندید،باید نشکست و طاقت آورد

تا خوب تویی همیشه دنیا،ما را به بدی به یاد آرَد

قانون زمان همیشه این است،زین دست جهان زیاد دارد

"هر کس بد ما به خلق گوید،ما سینه‌ی او نمی‌خراشیم

ما خوبی او به خلق گوییم،تا هر دو دروغ گفته باشیم"

 

 

علیرضا آذر

انبار غبار با شما نه / آتایا / نشر نیماژ

http://ali-sokoot.mihanblog.com/post/2552

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : انبار غبار با شما نه , | بازديد : 1400