تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( علیرضا آذر )
پیچک ( علیرضا آذر )
شعر و ادب پارسی




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ دوشنبه 27 مرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

دوراهی

 

 

سیاهی روبرومون بود ، دیگه چیزی نمیدیدیم
تموم راهو جون کندم ، تموم راهو ترسیدم

چراغ جادمون ماهه ، منم با ماه همراهم
نمیدونم کجا میرم ، ولی با راه همراهم

یه وقتایی یه جاهایی آدم چیزی نمیدونه
یکی راهو یکی چاهه دوراهی روبرومونه

یه وقتی راضی از اینی که میبینی خطر کردی
همیشه قصه رفتن نیست یه جایی خوبه برگردی

از این جایی که ماهستیم ، یه دنیا نور معلومه
ببین جاده تهش چی شد ، که عشق از دور معلومه

تو میبینی کسی از دور،داره دستی تکون میده
همیشه لحظه ی آخر یکی راهو نشون میده

یه وقتایی یه جاهایی آدم چیزی نمیدونه
یکی راهو یکی چاهه دوراهی روبرومونه

یه وقتی راضی از اینی که میبینی خطر کردی
همیشه قصه رفتن نیست یه جایی خوبه برگردی

 

 

علیرضا آدر

خواننده امیر عظیمی

 

شنیدن این ترانه زیبا در ادامه مطلب


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : ترانه : دوراهی(امیر عظیمی), | بازديد : 2484

نوشته شده در تاريخ شنبه 18 مرداد 1393 توسط سید مجتبی محمدی

دامن ساتن 

**

چشمان تو یادم داد فریاد کشیدن را

تا قله به سر رفتن از کـــوه پریدن را

اصرار نکن بانو این پیچ و خم وحشی

در مسخره پیچانده رویای رسیدن را

تا شوق سخن رویید رگبار سکوت آمد

تا در تن خود گیــرد گلــــواژه گزیدن را

با اینکه دهان‌ها را ایمان و قسم بسته

از گوش کــــه می‌گیرد آیات شنیدن را

تا بوده همین بوده از کاسه‌ی هم خوردیم

در  ما  ابدی  کـــردند  آییــــن  چریدن  را

من داس تو را خوردم احساس مرا خوردی

بیرون  نکشاندیم  از خود  حس  جویدن را

باید کـــه ز سر گیرد در حـول و ولا قلبت

در قل قل خون بم‌بم در سینه طپیدن را

وقت است غزل دیگر از قافیه برگردی

تصویر کسی باشی از درد کشیدن را

مفعول و مفاعیلن ای اسب غزل هی هی

باید کـــه بــــه هم ریــزی اوزان تتن تن را

از سُم سُم ِسُم کوبم دنیا ضربان میزد

بستند بـــه بازویـــم بازوی فلاخـــن را

در ذهن پلیدش زن هر لحظه در این نیت

بالا  بزند  دائــــم  آن  دامن ساتــــن  را

با دود دو تــا سیگار آینده کدر میشد

آورد کنار تخت نی نامه و سوسن را

حالا سه نفـــر هرزه با هر چه که نامشروع

هی شعر به هم دادند ! آن جنس مدون را

تصویر بدی دارد آن نیمه‌ی لخت عشق

از بستر خود کم کرد اندازه‌ی یک زن را

در مصـــرع پایانـــی از قلـــه صدا بارید

بنشین

و

تماشا

کن

از

کوه

پریدن

را

 

علیرضا آذر 

دامن ساتن 

اثر بی مانند امیر عظیمی 

 

 شنیدن این اجرا در ادامه مطلب


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : ترانه : دامن ساتن (امیر عظیمی), | بازديد : 2360

نوشته شده در تاريخ دوشنبه 23 تير 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 

 

این خانه سیاه مانده مادر،مادر همه جای خانه خالی است

قحطی زده روزگارمان را،سر سفره خشکسالی است

هر کس طرفی،شلوغ ممنوع،دیوار میان‌مان کشیدند

خورشید،شلوغ کرده انگار،چادر سر آسمان کشیدند

بختک سر راه را گرفته،رغبت به حضور ما ندارد

بر ناخن خشک بخت لعنت،چیزی به کسی روا ندارد

وقتی سر دشنه سبز باشد،دندان اطاق سرخ خون است

وقتی لگد از زمان ببارد،زیر و بم خانه نیل گون است

وقتی پر و بال کاغذی شد،وقتی تن آسمان مجازی است

وقتی که زمین بغل گشوده،اندیشه‌ی اوج بچه بازی است

بی پنجره بی نگاه گاهی،دستان اطاق مستمند است

گیرم که اطاق چهار طاق است،بی پنجره خانه بی پرنده است

آن سوی کویر کرکسی ها،با نیت آشیانه رفتند

آنان که عیار یار بودند،از پشت مرا نشانه رفتند

تا پشت خیال هم رسیدند،درهای نجات را ببندید

آرام کنید صفحه ها را،مردم کلمات را ببندید

جای سرطان چکمه مانده،بر سینه سینه چاک قالی

تا پشت اطاق هم رسیدند،جایی که نداشت کج خیالی

آبستن بیت های هرزه،سرگیجه‌ی لحن و استعاره

مازاد قماش صندلی باز،ته مانده‌ی قوم جشن واره

مردان ردیف و فعل و فاعل،بی دغدغه شعر خام خام است

بی دغدغه ذهن می‌پلاسد،بی دغدغه کارمان تمام است

وقتی قلم اهل سود باشد،بر خاج و صلیب مانده شعر است

چشمی به وفات واژه‌تر نیست،چیزی که غریب مانده شعر است

دور و بر صفحه حلقه بستید،تا شعر شدم قلم شکستید

پرواز شدم قفس کشیدید،تا حرف زدم به فحش بستید

از حنجره های بغض خورده،آواز شدم گلو گرفتید

صدبار به جمله بازگشتم،رو کردم و باز رو گرفتید

زیر لگد دروغ بردند،مادر دل پاره دلت را

تا از سر جمع عشق و ایمان،منها بکنند حاصلت را

دشنام شدند مریمت را،دور طپش دلت بگردم

خون تا تب و جان به لب رسیده،مادر چه کنم هنوز مَردم

بر عهد عتیق خویش هستم،هرچند دلم هزار چاک است

مادر عطشی رکیک دارم،اما دهنم هنوز پاک است

پالان خیانت است دفتر،کابوس شب است روزگارم

این خانه‌ی ناتنی غریبه است،خود را سر راه می‌گذارم

تا شیشه سراغ باغ گیرد،شفاف‌ترین جواب سنگ است

ماهی که به دام برکه افتد،خونش سر پنجه‌ی پلنگ است

دلواپس گوش آسمانم،این بحث به دل نیاز دارد

این شرح تمام ماجرا نیست،این قصه سر دراز دارد

آن‌قدر سکوت می‌نویسم،تا اره رسد به استخوانم

آن روز تمام داستان را،می‌شویم و خوب می‌تکانم

گفتند کسوف آسمانی است،راضی به شب سیاه باشیم

در گردنه‌ها سکوت کردند،تا مقصد اشتباه باشیم

نانی که به نرخ روز باشد،مهری است که تا دهان بگیرد

ای لقمه حلال آرزو کن،نعش برهوت جان بگیرد

حاشا به ازای عشق نانی،وقتی همه اهل دست مزدند

از سارق رفته رو مگردان،وقتی همه پشت بند دزدند

در محکمه‌ی شریف خورشید،یک مرحله مانده بو بگیرد

نیّت که نجس شود چه خیری،با زمزم اگر وضو بگیرد؟؟

حالا که به باغ پشت کردید،پاییز و بهار حیفتان باد

سرخ است هنوز لهجه‌هاتان،یک عمر انار حیفتان باد

از گوش قدر چه انتظاری،تا حنجره‌ی دروغ باز است

دستان دعا ثمر ندارد،تا سفره شریک جانماز است

مادر تو بخواه تا که شاید،قانون تبر به هم بریزد

هر کس که رسید و میوه‌ای چید،برگشت و شکست و خنجری زد

دیگر نه به راه کار دارم،نه پای دلم که باز لنگ است!

در زیر پتو بپیچ خود را،بالای پتو فقط پلنگ است

روی سخنم تمام عشق است،ای قبله که سرخ داغ هستی

ای حجم بلور سنگ خورده،ای قلب که زودتر شکستی

انبار غبار،با شما نه،با آینه‌ مانده کار دارم

از عالم و آسمان بریدم،از آینه انتظار دارم!

ما هیچ به جز قلم نداریم،مائیم و دو جمله درد واره

مائیم و حیاط چند در چند،با باغچه‌های استعاره

مائیم و هزار درد تازه،مائیم و قنوت دست خالی

مائیم و همین اطاق کهنه،با زلزله‌های احتمالی

بردار هلال داس‌ها را،از هیچ کسی شکایتی نیست

ما تکیه به کوه زخم داریم،از هیچ قماش حاجتی نیست

گیرم تبر از درخت رد شد،گیرم که نسیم آفت آورد

باید سر پا به مرگ خندید،باید نشکست و طاقت آورد

تا خوب تویی همیشه دنیا،ما را به بدی به یاد آرَد

قانون زمان همیشه این است،زین دست جهان زیاد دارد

"هر کس بد ما به خلق گوید،ما سینه‌ی او نمی‌خراشیم

ما خوبی او به خلق گوییم،تا هر دو دروغ گفته باشیم"

 

 

علیرضا آذر

انبار غبار با شما نه / آتایا / نشر نیماژ

http://ali-sokoot.mihanblog.com/post/2552

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : انبار غبار با شما نه , | بازديد : 1489

نوشته شده در تاريخ يکشنبه 24 فروردين 1393 توسط سید مجتبی محمدی

 بمب جنون


 

به خودم آمدم انگار تويي در من بود
اين کمي بيشتر از دل به کسي بستن بود
آن به هر لحظه‌ي تب‌دار تو پيوند منم
آنقدر داغ به جانم که دماوند منم

با توام اي شعر ...

و زميني که قسم خورد شکستم بدهد
و زمان چنبره زد کار به دستم بدهد
من تورا ديدم و آرام به خاک افتادم
و از آن روز که در بند توام آزادم
بي تو بي کار و کسم وسعت پشتم خاليست
گل تو باشي من مفلوک،دو مشتم خاليست
تو نباشي من از اعماق غرورم دورم
زير بي‌رحم ترين زاويه‌ي ساطورم

با توام اي شعر ، به من گوش کن
نقشه نکش حرف نزن گوش کن
ريشه به خونابه و خون مي‌رسد
ميوه که شد بمبِ جنون مي‌رسد
محضِ خودت بمب منم،دورتر
مي‌ترکم چند قدم دورتر

حضرتِ تنهاي به هم ريخته
خون و عطش را به هم آميخته
دست خراب است،چرا سَر کنم
آس نشانم بده باور کنم
دست کسي نيست زمين گيري‌ام
عاشقِ اين آدمِ زنجيري‌ام
شعله بکِش بر شبِ تکراري‌ام
مُرده‌ي اين گونه خود آزاري‌ام

خانه خرابيِ من از دست توست
آخرِ هر راه به بن بستِ توست
از همه‌ي کودکيَم درد ماند
نيم وجب بچه‌ي ولگرد ماند

من که منم جاي کسي نيستم
ميوه‌ي طوباي کسي نيستم
گيجِ تماشاي کسي نيستم
مزه‌ي لب‌هاي کسي نيستم
مثل خودت دردِ خياباني‌ام
مثل خودت دردِ خياباني‌ام

 

عليرضا آذر

 

 

برای  شنیدن این شعر  و موزیک زیبا به ادامه مطلب بروید


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت


نوشته شده در تاريخ جمعه 9 اسفند 1392 توسط سید مجتبی محمدی

 

" دو در يک "

کاري مشترک ازعليرضا آذر و احسان افشاري ..


شعرو صداي قسمت اول : احسان افشاري
شعر و صداي قسمت دوم : عليرضا آذر
ملودي و تنظيم : امير سلطاني
هنرمند عکس‌بردار : رضا طاهايي
مسترينگ : احمد صانقه
و مهر کمپاني کار بلد " مزو "

****
دو در يک

*

من ريزه کاري‌هاي بارانم
در سرنوشتي خيس مي‌مانم

ديگر درونم يخ نمي‌بندي
بهمن‌ترين ماه زمستانم

رفتي که من يخچال قطبي را
در آتش دوزخ برقصانم

رفتي که جاي شال در سرما
چشم از گناهانت بپوشانم

اي چشم‌هاي قهوه قاجاري
بيرون بزن از قعر فنجانم

از آستينم نفت مي‌ريزد
کبريت روشن کن بسوزانم

از کوچه‌هاي چرک مي‌آيم
در باز کن سر در گريبانم

در باز کن شايد که بشناسي
نت‌هاي دولا چنگ هزيانم

يک بي‌کجا درمانده از هر جا
سيلي خور ژن‌هاي خودکامه

صندوق پُست پَست بي نامه
يک واقعا در جهل علامه

يک واقعا تر شکل بي شکلي
دندانه‌هاي سينِ احسانم

دندانه‌ام در قفل جا مانده
هر جور مي‌خواهي بچرخانم

سنگم که در پاي تو افتادم
هر جا که ميخواهي بغلتانم

پشت سرت تابوت قايق‌هاست
سر بر نگردان روح عريانم

خودکار جوهر مرده‌ام يا نه
چون صندلي از چهار پايانم

مي‌خواهي آدم باش يا حوّا
کاري ندارم من که حيوانم

يک مژه بر پلکم فرود آمد
يک ميله از زندان من کم شد

تا کـــش بيايد ساعت رفتن
پل زير پاي رفتنم خم شد

بعد از تو هر آيينه‌اي ديدم
ديوار در ذهنم مجسم شد

از دودمان سدر و کافوري
با خنده از من دست مي‌شوريي

من سهمي از دنيا نمي‌خواهم
ميخواستم حالا نمي‌خواهم

اين لاله‌ي بدبخت را بردار
بر سنگ قبر ديگري بگذار

تنهايي‌ام را شيـر خواهم داد
اوضاع را تغيير خواهم داد

اندامي از اندوه مي‌سازم
با قوز پشتم کوه مي‌سازم

بايد که جلاد خودم باشم
تفريق عداد خودم باشم

آن روزها پيراهنم بودي
يک روز کامل بر تنم بودي

از کوچه‌ام هرگاه مي‌رفتي
با سايه‌ي من راه مي‌رفتي

اي کاش در پايت نمي‌افتاد
اين بغض‌هاي لخت مادر زاد

اي کاش باران سير مي‌باريد
از دامنت انجير مي‌باريد

در امتداد اين شب نفتي
سقط جنونم کردي و رفتي

در واژه‌هاي زرد ميميرم
در بعدازظهري سرد ميميرم

بايد کماکان مرد اما زيست
جز زندگي در مرگ راهي نيست

بايد کماکان زيست اما مُـرد
با نيش‌خندي بغض خود را خورد

انسان فقط فوّاره‌اي تنهاست
فوّاره‌ها تُف‌هاي سر بالاست

من روزني در جلد ديوارم
ديوار حتما رو به آوارم

آواره يعني دوستت دارم...

آوار کن بر من نبودت را
با "روت" نه ، با فوت ويرانم

از لاي آجر‌ها نگاهم کن
پروانه‌اي در مشت طوفانم

طوفان درختان را نخواهد برد
از ابر باران زا نترسانم

بو مي‌کشم ، تنهايي خود را
در باجه‌ي زرد خيابانم

هر عابري را کوزه مي‌بينم
زير لبم ، خيّام مي‌خوانم

اين شهر بعد از تو چه خواهد کرد ؟
با پرسه‌هاي دور ميدانم

يک لحظه بنشين برف لاکردار
دارم برايت شعر مي‌خوانم

***
احسان افشاري
***

*


****
دو در يک

*

خوب است و عمري خوب مي‌ماند
مردي که روي از عشق مي‌گيرد

دنيا اگر بود بود و بد تا کرد
يک مردِ عاشق ، خوب ميميرد !

از بس بدي ديدم به خود گفتم
بايد کمي بد را بلد باشم ...

من شيرِ پاک از مادرم خوردم
دنيا مجابم کرد بد باشم !

دنيا مجابم کرد بد باشم !
من بهترين گاوِ زمين بودم !

الان اگر مخلوقِ ملعونم
محبوبِ رب العالمين بودم ..

سگ مستِ دندان تيز چشمانش
از لانه بيرون زد ، شکارم کرد

گرگي نخواهد کرد با آهو
کاري که زن با روزگارم کرد !..

هرکار مي‌کردم سرانجامش
من وصله‌ي ناجورتر بودم

يک لکه‌ي ننگ دائمي اما
فرزندِ عشقِ بي پدر بودم..

درياي آدم زير سر داري
دنياي تنها را نميبيني

بر عرشه با امواج سرگرمي
پارو زدن‌‌ها را نميبيني

اي استوايي زن ، تنت آتش
سرماي دنيا را نميفهمي

برف از نگاهت پولکي خيس است
درماندگي ها را نميفهمي

درماندگي يعني تو اينجايي
من هم همينجايم ولي دورم

تو اختيار زندگي داري
من زندگي را سخت مجبورم

درماندگي يعني که فهميدم
وقتي کنارم روسري داري

يک تار مو از گيسوانت را
در رخت خواب ديگري داري ...

آخر چرا با عشق سر کردي ؟
محدوده را محدودتر کردي

از جانِ لاجانت چه مي‌خواهي ؟
از خط پايانت چه مي‌خواهي ؟

اين درد انسان بودنت بس نيست ؟
سر در گريبان بودنت بس نيست ؟

از عشق و دريايش چه خواهي داشت
اين آب تنها کوسه ماهي داشت ...

گيرم تورا بر تن سري باشد
يا عرضه‌ي نان آوري باشد

گيرم تورا بر سر کلاهي هست
اين ناله را سوداي آهي هست

تا چرخ سرگردان بچرخاني
با قدِ خم دکان بچرخاني ...

پيري اگر روي جوان داري
زخمي عميق و ناگهان داري

نانت نبود ، بامت نبود اي مرد ؟
با زخم با ناسورت چه خواهي کرد ؟

پيرم دلم هم سنِ رويم نيست
يک عمر در فرسودگي ، کم نيست !

تندي نکن اي عشق کافر کيش
خيزابِ غم ، گردابه‌ي تشويش

من آيه‌هاي دفترت بودم
عمري خدا پيغمبرت بودم

حالا مرا ناچيز ميبيني ؟
ديوانگان را ريز ميبيني ؟

عشق آن اگر باشد که مي‌گويند
دل‌هاي صاف و ساده مي‌خواهد

عشق آن اگر باشد که من ديدم
انسان فوق العاده مي‌خواهد !

سني ندارد عاشقي کردن
فرقي ندارد کودکي ، پيري

هروقت زانو را بغل کردي
يعني تو هم با عشق درگيري

حوّاي من ، آدم شدم وقتي
باغ تنت را بر زمين ديدم

هي مشت مشت از گندمت خوردم
هي سيب سيب از پيکرت چيدم

سرما اگر سخت است ، قلبي را
آتش بزن درگير داغش باش

ول کن جهان را ! قهوه‌ات يخ کرد ..
سرگرم نان و قلب و آتش باش !

اين مُرده‌اي را که پي‌اش بودي
شايد همين دور و ورت باشد

اين تکه قلب شعله بر گردن
شايد علي آذرت باشد

او رفت و با خود برد شهرم را
تهران پس از او توده‌اي خالي‌ست

آن شهر روياهاي دور از دست
حالا فقط يک مشت بقالي‌ست !

او رفت و با خود برد يادم را
من مانده‌ام با بي کسي هايم

خوب دستِ کم گلدان عطري هست
قربان دست عطلسي هايم

او رفت و با خود برد خوابم را
دنيا پس از او قرص و بيداري‌ست

دکتر بفهمد يا نفهمد باز
عشق التهاب خويش آزاري‌ست..

جدي بگيريد آسمانم را
من ابتداي کند بارانم

لنگر بياندازيد کشتي‌ها
آرامشي ماقبل طوفانم

من ماجراي برف و بارانم
شايد که پايي را بلغزانم

آبي مپنداريد جانم را
جدي بگيريد آسمانم را

آتش به کول از کوره مي‌آيم
باور کنيد آتشفشانم را ..

مي‌خواستم از عاشقي چيزي
با دست خود بستند دهانم را

من مرد شب‌هايت نخواهم شد
از بسترت کم کن جهانم را

رفتن بنوشم اشکِ خود را باز
مردم شکستند استکانم را

تا دفترم از اشک ميميرد
کبراي من تصميم ميگيرد

تصميم ميگيرد که برخيزد
پائين و بالا را به هم ريزد

دارا بيافتد پاي سارا ها
سارا به هم ريزد الفبارا

سين را ، الف را ، را و سارا را !
درهم بپيچانند دارا را !

دارا نداري را نميفهمد
ساعت شماري را نميفهمد

دارا نميفهمد که نان از عشق
سارا نميفهمد ، امان از عشق

ساراي سالِ اولي ، مرد است
دستانِ زبر و تاولي ، مرد است

اين پاکه سارا مالِ يک زن نيست
سارا که مالِ مرد بودن نيست

شال سپيدِ روي دوشت کو ؟
گيلاس‌هاي پشتِ گوشت کو ؟

با چشم و ابرويت چها کردي ؟
با خرمن مويت چها کردي ؟

دارا چه شد سارايمان گم شد ؟
سارا و سيبش حرف مردم شد ؟

تنها سپاس از عشق " خودکار " است
دنيا به شاعرها بدهکار است ...

دستان عشق از مثنوي کوتاه
چيزي نمي‌خواهد پلنگ از ماه

با جبر اگر در مثنوي باشي
لطفي ندارد مولوي باشي !

استادِ مولانا که خورشيد است
هفت آسمان را هيچ مي‌ديدست

ما هم دهان را هيچ مي‌گيريم
زخم زبان را هيچ مي‌گيريم

دارم جهان را دور مي‌ريزم
من قوم و خويش شمس تبريزم

نانت نبود ؟ آبت نبود اي مرد ؟
ول کن جهان را ! قهوه‌ات يخ کرد ..


***
عليرضا آذر
***

 

" دو در يک "

کاري مشترک ازعليرضا آذر و احسان افشاري ..


شعرو صداي قسمت اول : احسان افشاري
شعر و صداي قسمت دوم : عليرضا آذر
ملودي و تنظيم : امير سلطاني
هنرمند عکس‌بردار : رضا طاهايي
مسترينگ : احمد صانقه
و مهر کمپاني کار بلد " مزو "

 

 

برای دیدن و  شنیدن این دکلمه زیبا روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : دو در يک با (احسان افشاری), | بازديد : 5111

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی

 


ترانه :کبوترها

خواننده :شاهد صادق پور

 

*********

ميخواستن زير پوتينِ سياه سايه ها باشيم
ميخواستن گمترين خلقِ، بيابون خدا باشيم

ميخواستن آخر قصه، بسوزونن دلامونو
بگيرن اسم دريا رو، بدزدن ساحلامونو

ولي, يک عالمه رستم علي شد توي خيبرها
تمومِ آسمونا رو قرق کردن کبوترها

اگه پشت بهار کوچه باغامون
نشستن خواب يخبندونو ميبينن

بدونن شاخه هاي اهل تابستون
بازم گل ميدن و آروم نميشينن

يه مشت دل اومده از راه، کي ميگه عاشقا مردن؟
نگاه کن پهلوونامون، سر ضحاکو آوردن

دلِ تهمينه ها روشن، دوباره رستم آوردن
دوباره گله ي ديوا، گره خوردن کم آوردن

اگه روز و شب دنيا، يه عمره غرق تشويشه
يه جمعه اين کلاف کور، به دست عشق وا ميشه

اگه پشت بهار کوچه باغامون
نشستن خواب يخبندونو ميبينن

بدونن شاخه هاي اهل تابستون
بازم گل ميدن و آروم نميشينن

...

 

 عليرضا آذر

برای شنیدن این ترانه زیبا در ادامه مطلب 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : ترانه: کبوترها ( صادق پور), | بازديد : 2640

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی

 


ابليـس شدم که آتشم زد کفنم
بــايد بـه تـمـام شعله دامن بزنم

ابليس منـم ايل و تبارم سيب است
تا باغ تويي هر چه بکارم سيب است

ابليس منم دور دهانم خوني است
شريان به دهان گرفتنم قانوني است

**
پـا از بـرهـوت بيــت هـــايـم بکشيد
يک قطره هم از خداي باران بچشيد

اي کاش که جادو کنم اين دايره را
تا زله کنم هم سره هم ناسره را

نفرين کنم آسمان زمين ميريزد
خورشيد به موي ماه مي آويزد

نفرين کنم اين جهان جهنم دارد
نفرين مــرا جهـانـتـان کـم دارد

پاي خودتان تبر اگر تيز شود
آغـاز بهار اول پاييز شود...

 


عليرضا آذر

http://ali-sokoot.mihanblog.com/post/1827


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : یک شعر زیبا , | بازديد : 1907

نوشته شده در تاريخ جمعه 6 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی

              

کتاب:: اسمش همین است  

 *

شعر اول:: اينک منم

**


ای کاش که برگردد آن حس کهن در من

تا باز به هم ریزد زیر و بم من در من


تا باز بجوشد در ته مانده ی ایمانم

الباقی آیات تاریخ شدن در من


ای وای از آن روزی کز معرکه برگردم

تا حق عمل گیرد هر چه قدغن در من


ای وای اگر روزی توفیق سخن باشد

یک زلزله فریادم،یک سیل دهن در من


از دور تماشا کن،مرداب شدم دیگر

روییده و پیچیده نیلوفر زن در من


در خویش پلاسیدم،در مانده ام و پوسیدم

از خرخره ام رد شد،گنداب عفن در من


ما از دو جهان بودیم آیینه ی یک دوزخ

میلاد و طپش در او...کافور و کفن در من


ای دامنه ی وحشی برگرد که برگردم

شاید که بزاید باز آهوی ختن در من


ای اشک تلافی کن،ای زمزم قشلاقی

جوشیده ورم کرده،یک شهر لجن در من


دلشوره و دلمرگی،امروز من این گونه است

ای کاش که برگردد،آن حس کهن در من

 

 

علیرضا آذر

http://ali-sokoot.mihanblog.com/post/2078

شعر دوم ::ولوله


ولوله در متن شد و وازه به هم ریخت مرا

سطر طنابی شد و از نقطه بیاویخت مرا

در سرم اسبان اصیل از پی هم تاخته اند

تا غزل و خون و دهن سرخ درآمیخت مرا


بسته ی دستان مرا می کشد انگار کسی

تا که به دورم بکشد پرده ی دیوار کسی

تا بدن پیچکی ام بوسه به دیوار زند

واژه به جوش آمد و شد مژده ی آوار کسی


شعر به یک بیت دلیل اوست که در متن دوید

ماده ی اسبان اصیل اوست که در متن دوید

هیچ نشد تا که زمین قدِ قدم هاش شود

ماه ترین دختر ایل اوست که در متن دوید


مشهد و مشعر به لبش،مضربی از خون دهنش

نشئه ی شیراز رسید از وسط پیرهنش

حلقه ی گیسو به کمر چنبره زد تا بکشد

عطر هوس را به تنم بوی خوش زن به تنش


گام کشید از پی هم،گام کشیدم برسم

رد برهنه پایمان تا که رسیدند به هم

خنده به لب داشت بیا،اخم به ابرو که میا

بیم و امید است به دل،خوف و رجا در قدمم


شاخه ی خشکی است تنم دست مزن داس بریز

پلک ز هم باز کن و پشت هم الماس بریز

چرخ بزن چرخ بزن،دامن و تن را بتکان

های بکش باز که آب از دهن یاس بریز


داغ ز لب ها بچکان دختر خورشید دهن

آه بکش شعله بزن بر من باروت بدن

گر چه به هر جمله ی تو نی به نی افروخته ام

حرف بزن حرف بزن حرف بزن حرف بزن


داغ ز لب ها بچکان شعله به باروت بگیر

شانه بجنبان و برو دوش به تابوت بگیر

تا جسد سوخته ام دست به کاری نزده

سرخ و ملس حرف بزن لهجه ی شاتوت بگیر


قافیه تنگ است مرا آخر دنیای من است

گر چه قشنگ است مرا آخر دنیای من است

آخر دنیای من است آخر ماجرای من

ماه و پلنگ است مرا آخر دنیای من است


 

علیرضا  آذر    
                                 

http://ali-sokoot.mihanblog.com/post/2069

 

شعر سوم

 

آن سال نیز تقویم از ماجرا خبر داشت

اردیبهشت خون از زخمی که بر جگر داشت

از دست سر فروشان پرباز کرد و کوچید

مردی که از اهالی یک بال بیشتر داشت

 

آوار مثل هر شب ناگاه و بی خبر بود

هر چه طلسم بستیم انگار بی اثر بود

این دفعه در نباید بر پاشنه بچرخد

چرخید و چشمکی زد، قبری که پشت در بود

 

در انفجار گفتن، لب‌های خویش را دوخت

مردی که مرگ را داشت از زندگی می‌آموخت

طوفان مرگ آمد در بیت‌ها قدم زد

از نیمه‌ها هدر شد شمسی که خوب می‌سوخت

 

 

علیرضا آذر


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : کتاب:: اسمش همین است , | بازديد : 4026