تبلیغات اینترنتیclose
کتاب:: اسمش همین است
پیچک ( علیرضا آذر )
شعر و ادب پارسی




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ جمعه 6 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی

              

کتاب:: اسمش همین است  

 *

شعر اول:: اينک منم

**


ای کاش که برگردد آن حس کهن در من

تا باز به هم ریزد زیر و بم من در من


تا باز بجوشد در ته مانده ی ایمانم

الباقی آیات تاریخ شدن در من


ای وای از آن روزی کز معرکه برگردم

تا حق عمل گیرد هر چه قدغن در من


ای وای اگر روزی توفیق سخن باشد

یک زلزله فریادم،یک سیل دهن در من


از دور تماشا کن،مرداب شدم دیگر

روییده و پیچیده نیلوفر زن در من


در خویش پلاسیدم،در مانده ام و پوسیدم

از خرخره ام رد شد،گنداب عفن در من


ما از دو جهان بودیم آیینه ی یک دوزخ

میلاد و طپش در او...کافور و کفن در من


ای دامنه ی وحشی برگرد که برگردم

شاید که بزاید باز آهوی ختن در من


ای اشک تلافی کن،ای زمزم قشلاقی

جوشیده ورم کرده،یک شهر لجن در من


دلشوره و دلمرگی،امروز من این گونه است

ای کاش که برگردد،آن حس کهن در من

 

 

علیرضا آذر

http://ali-sokoot.mihanblog.com/post/2078

شعر دوم ::ولوله


ولوله در متن شد و وازه به هم ریخت مرا

سطر طنابی شد و از نقطه بیاویخت مرا

در سرم اسبان اصیل از پی هم تاخته اند

تا غزل و خون و دهن سرخ درآمیخت مرا


بسته ی دستان مرا می کشد انگار کسی

تا که به دورم بکشد پرده ی دیوار کسی

تا بدن پیچکی ام بوسه به دیوار زند

واژه به جوش آمد و شد مژده ی آوار کسی


شعر به یک بیت دلیل اوست که در متن دوید

ماده ی اسبان اصیل اوست که در متن دوید

هیچ نشد تا که زمین قدِ قدم هاش شود

ماه ترین دختر ایل اوست که در متن دوید


مشهد و مشعر به لبش،مضربی از خون دهنش

نشئه ی شیراز رسید از وسط پیرهنش

حلقه ی گیسو به کمر چنبره زد تا بکشد

عطر هوس را به تنم بوی خوش زن به تنش


گام کشید از پی هم،گام کشیدم برسم

رد برهنه پایمان تا که رسیدند به هم

خنده به لب داشت بیا،اخم به ابرو که میا

بیم و امید است به دل،خوف و رجا در قدمم


شاخه ی خشکی است تنم دست مزن داس بریز

پلک ز هم باز کن و پشت هم الماس بریز

چرخ بزن چرخ بزن،دامن و تن را بتکان

های بکش باز که آب از دهن یاس بریز


داغ ز لب ها بچکان دختر خورشید دهن

آه بکش شعله بزن بر من باروت بدن

گر چه به هر جمله ی تو نی به نی افروخته ام

حرف بزن حرف بزن حرف بزن حرف بزن


داغ ز لب ها بچکان شعله به باروت بگیر

شانه بجنبان و برو دوش به تابوت بگیر

تا جسد سوخته ام دست به کاری نزده

سرخ و ملس حرف بزن لهجه ی شاتوت بگیر


قافیه تنگ است مرا آخر دنیای من است

گر چه قشنگ است مرا آخر دنیای من است

آخر دنیای من است آخر ماجرای من

ماه و پلنگ است مرا آخر دنیای من است


 

علیرضا  آذر    
                                 

http://ali-sokoot.mihanblog.com/post/2069

 

شعر سوم

 

آن سال نیز تقویم از ماجرا خبر داشت

اردیبهشت خون از زخمی که بر جگر داشت

از دست سر فروشان پرباز کرد و کوچید

مردی که از اهالی یک بال بیشتر داشت

 

آوار مثل هر شب ناگاه و بی خبر بود

هر چه طلسم بستیم انگار بی اثر بود

این دفعه در نباید بر پاشنه بچرخد

چرخید و چشمکی زد، قبری که پشت در بود

 

در انفجار گفتن، لب‌های خویش را دوخت

مردی که مرگ را داشت از زندگی می‌آموخت

طوفان مرگ آمد در بیت‌ها قدم زد

از نیمه‌ها هدر شد شمسی که خوب می‌سوخت

 

 

علیرضا آذر


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : کتاب:: اسمش همین است , | بازديد : 3874

صفحه قبل 1 صفحه بعد