تبلیغات اینترنتیclose
پیچک ( علیرضا آذر )
شعر و ادب پارسی




امتياز : | نظر شما : | لينك ثابت



نوشته شده در تاريخ جمعه 9 اسفند 1392 توسط سید مجتبی محمدی

 

" دو در يک "

کاري مشترک ازعليرضا آذر و احسان افشاري ..


شعرو صداي قسمت اول : احسان افشاري
شعر و صداي قسمت دوم : عليرضا آذر
ملودي و تنظيم : امير سلطاني
هنرمند عکس‌بردار : رضا طاهايي
مسترينگ : احمد صانقه
و مهر کمپاني کار بلد " مزو "

****
دو در يک

*

من ريزه کاري‌هاي بارانم
در سرنوشتي خيس مي‌مانم

ديگر درونم يخ نمي‌بندي
بهمن‌ترين ماه زمستانم

رفتي که من يخچال قطبي را
در آتش دوزخ برقصانم

رفتي که جاي شال در سرما
چشم از گناهانت بپوشانم

اي چشم‌هاي قهوه قاجاري
بيرون بزن از قعر فنجانم

از آستينم نفت مي‌ريزد
کبريت روشن کن بسوزانم

از کوچه‌هاي چرک مي‌آيم
در باز کن سر در گريبانم

در باز کن شايد که بشناسي
نت‌هاي دولا چنگ هزيانم

يک بي‌کجا درمانده از هر جا
سيلي خور ژن‌هاي خودکامه

صندوق پُست پَست بي نامه
يک واقعا در جهل علامه

يک واقعا تر شکل بي شکلي
دندانه‌هاي سينِ احسانم

دندانه‌ام در قفل جا مانده
هر جور مي‌خواهي بچرخانم

سنگم که در پاي تو افتادم
هر جا که ميخواهي بغلتانم

پشت سرت تابوت قايق‌هاست
سر بر نگردان روح عريانم

خودکار جوهر مرده‌ام يا نه
چون صندلي از چهار پايانم

مي‌خواهي آدم باش يا حوّا
کاري ندارم من که حيوانم

يک مژه بر پلکم فرود آمد
يک ميله از زندان من کم شد

تا کـــش بيايد ساعت رفتن
پل زير پاي رفتنم خم شد

بعد از تو هر آيينه‌اي ديدم
ديوار در ذهنم مجسم شد

از دودمان سدر و کافوري
با خنده از من دست مي‌شوريي

من سهمي از دنيا نمي‌خواهم
ميخواستم حالا نمي‌خواهم

اين لاله‌ي بدبخت را بردار
بر سنگ قبر ديگري بگذار

تنهايي‌ام را شيـر خواهم داد
اوضاع را تغيير خواهم داد

اندامي از اندوه مي‌سازم
با قوز پشتم کوه مي‌سازم

بايد که جلاد خودم باشم
تفريق عداد خودم باشم

آن روزها پيراهنم بودي
يک روز کامل بر تنم بودي

از کوچه‌ام هرگاه مي‌رفتي
با سايه‌ي من راه مي‌رفتي

اي کاش در پايت نمي‌افتاد
اين بغض‌هاي لخت مادر زاد

اي کاش باران سير مي‌باريد
از دامنت انجير مي‌باريد

در امتداد اين شب نفتي
سقط جنونم کردي و رفتي

در واژه‌هاي زرد ميميرم
در بعدازظهري سرد ميميرم

بايد کماکان مرد اما زيست
جز زندگي در مرگ راهي نيست

بايد کماکان زيست اما مُـرد
با نيش‌خندي بغض خود را خورد

انسان فقط فوّاره‌اي تنهاست
فوّاره‌ها تُف‌هاي سر بالاست

من روزني در جلد ديوارم
ديوار حتما رو به آوارم

آواره يعني دوستت دارم...

آوار کن بر من نبودت را
با "روت" نه ، با فوت ويرانم

از لاي آجر‌ها نگاهم کن
پروانه‌اي در مشت طوفانم

طوفان درختان را نخواهد برد
از ابر باران زا نترسانم

بو مي‌کشم ، تنهايي خود را
در باجه‌ي زرد خيابانم

هر عابري را کوزه مي‌بينم
زير لبم ، خيّام مي‌خوانم

اين شهر بعد از تو چه خواهد کرد ؟
با پرسه‌هاي دور ميدانم

يک لحظه بنشين برف لاکردار
دارم برايت شعر مي‌خوانم

***
احسان افشاري
***

*


****
دو در يک

*

خوب است و عمري خوب مي‌ماند
مردي که روي از عشق مي‌گيرد

دنيا اگر بود بود و بد تا کرد
يک مردِ عاشق ، خوب ميميرد !

از بس بدي ديدم به خود گفتم
بايد کمي بد را بلد باشم ...

من شيرِ پاک از مادرم خوردم
دنيا مجابم کرد بد باشم !

دنيا مجابم کرد بد باشم !
من بهترين گاوِ زمين بودم !

الان اگر مخلوقِ ملعونم
محبوبِ رب العالمين بودم ..

سگ مستِ دندان تيز چشمانش
از لانه بيرون زد ، شکارم کرد

گرگي نخواهد کرد با آهو
کاري که زن با روزگارم کرد !..

هرکار مي‌کردم سرانجامش
من وصله‌ي ناجورتر بودم

يک لکه‌ي ننگ دائمي اما
فرزندِ عشقِ بي پدر بودم..

درياي آدم زير سر داري
دنياي تنها را نميبيني

بر عرشه با امواج سرگرمي
پارو زدن‌‌ها را نميبيني

اي استوايي زن ، تنت آتش
سرماي دنيا را نميفهمي

برف از نگاهت پولکي خيس است
درماندگي ها را نميفهمي

درماندگي يعني تو اينجايي
من هم همينجايم ولي دورم

تو اختيار زندگي داري
من زندگي را سخت مجبورم

درماندگي يعني که فهميدم
وقتي کنارم روسري داري

يک تار مو از گيسوانت را
در رخت خواب ديگري داري ...

آخر چرا با عشق سر کردي ؟
محدوده را محدودتر کردي

از جانِ لاجانت چه مي‌خواهي ؟
از خط پايانت چه مي‌خواهي ؟

اين درد انسان بودنت بس نيست ؟
سر در گريبان بودنت بس نيست ؟

از عشق و دريايش چه خواهي داشت
اين آب تنها کوسه ماهي داشت ...

گيرم تورا بر تن سري باشد
يا عرضه‌ي نان آوري باشد

گيرم تورا بر سر کلاهي هست
اين ناله را سوداي آهي هست

تا چرخ سرگردان بچرخاني
با قدِ خم دکان بچرخاني ...

پيري اگر روي جوان داري
زخمي عميق و ناگهان داري

نانت نبود ، بامت نبود اي مرد ؟
با زخم با ناسورت چه خواهي کرد ؟

پيرم دلم هم سنِ رويم نيست
يک عمر در فرسودگي ، کم نيست !

تندي نکن اي عشق کافر کيش
خيزابِ غم ، گردابه‌ي تشويش

من آيه‌هاي دفترت بودم
عمري خدا پيغمبرت بودم

حالا مرا ناچيز ميبيني ؟
ديوانگان را ريز ميبيني ؟

عشق آن اگر باشد که مي‌گويند
دل‌هاي صاف و ساده مي‌خواهد

عشق آن اگر باشد که من ديدم
انسان فوق العاده مي‌خواهد !

سني ندارد عاشقي کردن
فرقي ندارد کودکي ، پيري

هروقت زانو را بغل کردي
يعني تو هم با عشق درگيري

حوّاي من ، آدم شدم وقتي
باغ تنت را بر زمين ديدم

هي مشت مشت از گندمت خوردم
هي سيب سيب از پيکرت چيدم

سرما اگر سخت است ، قلبي را
آتش بزن درگير داغش باش

ول کن جهان را ! قهوه‌ات يخ کرد ..
سرگرم نان و قلب و آتش باش !

اين مُرده‌اي را که پي‌اش بودي
شايد همين دور و ورت باشد

اين تکه قلب شعله بر گردن
شايد علي آذرت باشد

او رفت و با خود برد شهرم را
تهران پس از او توده‌اي خالي‌ست

آن شهر روياهاي دور از دست
حالا فقط يک مشت بقالي‌ست !

او رفت و با خود برد يادم را
من مانده‌ام با بي کسي هايم

خوب دستِ کم گلدان عطري هست
قربان دست عطلسي هايم

او رفت و با خود برد خوابم را
دنيا پس از او قرص و بيداري‌ست

دکتر بفهمد يا نفهمد باز
عشق التهاب خويش آزاري‌ست..

جدي بگيريد آسمانم را
من ابتداي کند بارانم

لنگر بياندازيد کشتي‌ها
آرامشي ماقبل طوفانم

من ماجراي برف و بارانم
شايد که پايي را بلغزانم

آبي مپنداريد جانم را
جدي بگيريد آسمانم را

آتش به کول از کوره مي‌آيم
باور کنيد آتشفشانم را ..

مي‌خواستم از عاشقي چيزي
با دست خود بستند دهانم را

من مرد شب‌هايت نخواهم شد
از بسترت کم کن جهانم را

رفتن بنوشم اشکِ خود را باز
مردم شکستند استکانم را

تا دفترم از اشک ميميرد
کبراي من تصميم ميگيرد

تصميم ميگيرد که برخيزد
پائين و بالا را به هم ريزد

دارا بيافتد پاي سارا ها
سارا به هم ريزد الفبارا

سين را ، الف را ، را و سارا را !
درهم بپيچانند دارا را !

دارا نداري را نميفهمد
ساعت شماري را نميفهمد

دارا نميفهمد که نان از عشق
سارا نميفهمد ، امان از عشق

ساراي سالِ اولي ، مرد است
دستانِ زبر و تاولي ، مرد است

اين پاکه سارا مالِ يک زن نيست
سارا که مالِ مرد بودن نيست

شال سپيدِ روي دوشت کو ؟
گيلاس‌هاي پشتِ گوشت کو ؟

با چشم و ابرويت چها کردي ؟
با خرمن مويت چها کردي ؟

دارا چه شد سارايمان گم شد ؟
سارا و سيبش حرف مردم شد ؟

تنها سپاس از عشق " خودکار " است
دنيا به شاعرها بدهکار است ...

دستان عشق از مثنوي کوتاه
چيزي نمي‌خواهد پلنگ از ماه

با جبر اگر در مثنوي باشي
لطفي ندارد مولوي باشي !

استادِ مولانا که خورشيد است
هفت آسمان را هيچ مي‌ديدست

ما هم دهان را هيچ مي‌گيريم
زخم زبان را هيچ مي‌گيريم

دارم جهان را دور مي‌ريزم
من قوم و خويش شمس تبريزم

نانت نبود ؟ آبت نبود اي مرد ؟
ول کن جهان را ! قهوه‌ات يخ کرد ..


***
عليرضا آذر
***

 

" دو در يک "

کاري مشترک ازعليرضا آذر و احسان افشاري ..


شعرو صداي قسمت اول : احسان افشاري
شعر و صداي قسمت دوم : عليرضا آذر
ملودي و تنظيم : امير سلطاني
هنرمند عکس‌بردار : رضا طاهايي
مسترينگ : احمد صانقه
و مهر کمپاني کار بلد " مزو "

 

 

برای دیدن و  شنیدن این دکلمه زیبا روی ادامه مطلب کلیک کنید

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : دو در يک با (احسان افشاری), | بازديد : 5053

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی

 


ترانه :کبوترها

خواننده :شاهد صادق پور

 

*********

ميخواستن زير پوتينِ سياه سايه ها باشيم
ميخواستن گمترين خلقِ، بيابون خدا باشيم

ميخواستن آخر قصه، بسوزونن دلامونو
بگيرن اسم دريا رو، بدزدن ساحلامونو

ولي, يک عالمه رستم علي شد توي خيبرها
تمومِ آسمونا رو قرق کردن کبوترها

اگه پشت بهار کوچه باغامون
نشستن خواب يخبندونو ميبينن

بدونن شاخه هاي اهل تابستون
بازم گل ميدن و آروم نميشينن

يه مشت دل اومده از راه، کي ميگه عاشقا مردن؟
نگاه کن پهلوونامون، سر ضحاکو آوردن

دلِ تهمينه ها روشن، دوباره رستم آوردن
دوباره گله ي ديوا، گره خوردن کم آوردن

اگه روز و شب دنيا، يه عمره غرق تشويشه
يه جمعه اين کلاف کور، به دست عشق وا ميشه

اگه پشت بهار کوچه باغامون
نشستن خواب يخبندونو ميبينن

بدونن شاخه هاي اهل تابستون
بازم گل ميدن و آروم نميشينن

...

 

 عليرضا آذر

برای شنیدن این ترانه زیبا در ادامه مطلب 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : ترانه: کبوترها ( صادق پور), | بازديد : 2617

نوشته شده در تاريخ شنبه 7 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی

 


ابليـس شدم که آتشم زد کفنم
بــايد بـه تـمـام شعله دامن بزنم

ابليس منـم ايل و تبارم سيب است
تا باغ تويي هر چه بکارم سيب است

ابليس منم دور دهانم خوني است
شريان به دهان گرفتنم قانوني است

**
پـا از بـرهـوت بيــت هـــايـم بکشيد
يک قطره هم از خداي باران بچشيد

اي کاش که جادو کنم اين دايره را
تا زله کنم هم سره هم ناسره را

نفرين کنم آسمان زمين ميريزد
خورشيد به موي ماه مي آويزد

نفرين کنم اين جهان جهنم دارد
نفرين مــرا جهـانـتـان کـم دارد

پاي خودتان تبر اگر تيز شود
آغـاز بهار اول پاييز شود...

 


عليرضا آذر

http://ali-sokoot.mihanblog.com/post/1827


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : یک شعر زیبا , | بازديد : 1868

نوشته شده در تاريخ جمعه 6 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی

              

کتاب:: اسمش همین است  

 *

شعر اول:: اينک منم

**


ای کاش که برگردد آن حس کهن در من

تا باز به هم ریزد زیر و بم من در من


تا باز بجوشد در ته مانده ی ایمانم

الباقی آیات تاریخ شدن در من


ای وای از آن روزی کز معرکه برگردم

تا حق عمل گیرد هر چه قدغن در من


ای وای اگر روزی توفیق سخن باشد

یک زلزله فریادم،یک سیل دهن در من


از دور تماشا کن،مرداب شدم دیگر

روییده و پیچیده نیلوفر زن در من


در خویش پلاسیدم،در مانده ام و پوسیدم

از خرخره ام رد شد،گنداب عفن در من


ما از دو جهان بودیم آیینه ی یک دوزخ

میلاد و طپش در او...کافور و کفن در من


ای دامنه ی وحشی برگرد که برگردم

شاید که بزاید باز آهوی ختن در من


ای اشک تلافی کن،ای زمزم قشلاقی

جوشیده ورم کرده،یک شهر لجن در من


دلشوره و دلمرگی،امروز من این گونه است

ای کاش که برگردد،آن حس کهن در من

 

 

علیرضا آذر

http://ali-sokoot.mihanblog.com/post/2078

شعر دوم ::ولوله


ولوله در متن شد و وازه به هم ریخت مرا

سطر طنابی شد و از نقطه بیاویخت مرا

در سرم اسبان اصیل از پی هم تاخته اند

تا غزل و خون و دهن سرخ درآمیخت مرا


بسته ی دستان مرا می کشد انگار کسی

تا که به دورم بکشد پرده ی دیوار کسی

تا بدن پیچکی ام بوسه به دیوار زند

واژه به جوش آمد و شد مژده ی آوار کسی


شعر به یک بیت دلیل اوست که در متن دوید

ماده ی اسبان اصیل اوست که در متن دوید

هیچ نشد تا که زمین قدِ قدم هاش شود

ماه ترین دختر ایل اوست که در متن دوید


مشهد و مشعر به لبش،مضربی از خون دهنش

نشئه ی شیراز رسید از وسط پیرهنش

حلقه ی گیسو به کمر چنبره زد تا بکشد

عطر هوس را به تنم بوی خوش زن به تنش


گام کشید از پی هم،گام کشیدم برسم

رد برهنه پایمان تا که رسیدند به هم

خنده به لب داشت بیا،اخم به ابرو که میا

بیم و امید است به دل،خوف و رجا در قدمم


شاخه ی خشکی است تنم دست مزن داس بریز

پلک ز هم باز کن و پشت هم الماس بریز

چرخ بزن چرخ بزن،دامن و تن را بتکان

های بکش باز که آب از دهن یاس بریز


داغ ز لب ها بچکان دختر خورشید دهن

آه بکش شعله بزن بر من باروت بدن

گر چه به هر جمله ی تو نی به نی افروخته ام

حرف بزن حرف بزن حرف بزن حرف بزن


داغ ز لب ها بچکان شعله به باروت بگیر

شانه بجنبان و برو دوش به تابوت بگیر

تا جسد سوخته ام دست به کاری نزده

سرخ و ملس حرف بزن لهجه ی شاتوت بگیر


قافیه تنگ است مرا آخر دنیای من است

گر چه قشنگ است مرا آخر دنیای من است

آخر دنیای من است آخر ماجرای من

ماه و پلنگ است مرا آخر دنیای من است


 

علیرضا  آذر    
                                 

http://ali-sokoot.mihanblog.com/post/2069

 

شعر سوم

 

آن سال نیز تقویم از ماجرا خبر داشت

اردیبهشت خون از زخمی که بر جگر داشت

از دست سر فروشان پرباز کرد و کوچید

مردی که از اهالی یک بال بیشتر داشت

 

آوار مثل هر شب ناگاه و بی خبر بود

هر چه طلسم بستیم انگار بی اثر بود

این دفعه در نباید بر پاشنه بچرخد

چرخید و چشمکی زد، قبری که پشت در بود

 

در انفجار گفتن، لب‌های خویش را دوخت

مردی که مرگ را داشت از زندگی می‌آموخت

طوفان مرگ آمد در بیت‌ها قدم زد

از نیمه‌ها هدر شد شمسی که خوب می‌سوخت

 

 

علیرضا آذر


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : کتاب:: اسمش همین است , | بازديد : 3874

نوشته شده در تاريخ جمعه 6 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی

 

ترانه اي از عليرضا آذر به نام "ساعت بي عقربه"

 خواننده : ميلاد بابايي      

دکلمه : علي آذر

ساعت بي عقربه

 


مي تونم زنده بمونم...اگه تو پيشم بموني

اگه جادوي نگاتو...به نگاهم برسوني

مثل يک کويرِ خشکم...که تو فکرِ ابر و باده

به خدا يکي دو قطره...اشکت از سَرم زياده

مني که روز و شبامو...تو نگاهت جا مي ذارم

بعدِ رفتنت رو ديوار...ساعتي بي عقربه دارم

يه جوري راهو گم کردي...که ديگه برنمي گردي

نمي دوني از اين خونه...يه ديوارم نمي مونه

تنهام نذار...برگرد عزيزم

برگرد اگه نباشي...دنيا رو به هم مي ريزم

تو باشي تا تهِ خط...سرِ قولم مي مونم

خورشيدو دست مي گيرم...دريا رو آتيش مي کشونم

...

همش کابوس مي بينم...شباي سردو راه مي رم

نه مي دونم کجا مي ري...نه مي دونم کجا مي رم 
   

 

علیرضا آذر

 

 

شنیدن این ترانه زیبا در ادامه مطلب


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت


نوشته شده در تاريخ جمعه 6 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی

 


ترانه اي از عليرضا آذر به نام "گناه"

خواننده : ميلاد بابايي     

دکلمه : عليرضا اذر

گناه

 

 

دستمو بگير که شايد...آبرومو پس بگيرم

تک و تنها که نمي شه...راهو اشتباه مي رم

توي تاريکيِ راهم...ماهِ چشماي تو سَر زد

سرِ هر پيچ خطرناک...يه علامت خطر زد

...

تو عذابِ يک خيالم...چشم به راهِ يه نشونه

که بياد و خستگيمو...به يه خونه برسونه

چشم به راهِ يه نشونَم...تو عذابِ يک خيالم

جاي زخماي هميشه...مونده روي پَر و بالم

کي مي تونه که بمونه...معنيِ رها شدن شه

يا کدوم کوچه مي تونه...راهِ برگشتن من شه

راهي تا خونه ندارم...اگه بيراهه بذاره

اين محله ي غريبه...يه جهان پس کوچه داره

توي تاريکيِ راهم...ماهِ چشماي تو سَر زد

سرِ هر پيچ خطرناک...يه علامت خطر زد

دستمو بگير که شايد...آبرومو پس بگيرم

تک و تنها که نمي شه...راهو اشتباهي مي رم

توبه مي کنم خدايا...از گناهي که نکردم

دستمو بگير که بازم...خاطراتو برنگردم

 

 

عليرضا اذر

 

 

شنیدن ترانه در ادامه مطلب


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : ترانه :: گناه (ميلاد بابايي ), | بازديد : 2276

نوشته شده در تاريخ جمعه 6 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی

 

 مرداب

خواننده : ميلاد بابايي             

 

حالم آرومه تو رو وقتي...شبا تو خواب مي بينم

تو رو وقتي شبا...تو صورتِ مهتاب مي بينم

حالم آرومه تو روزايي...که با فکرِ تو درگيرم

يه عالم زندگي رو...از خيالت پس مي گيرم

بدونِ تو نمي تونم...اگه با مرگ مي خوابم

اگه تو تازه گل کردي...منم يک عمره مردابم

همه دنيا مي دونن...من و تو مال هم بوديم

تو عکسِ دسته جمعي هم...فقط دنبال هم بوديم

کدوم فصلِ زمستوني...تو رو از دامنِ من چيد

چه بادِ بي سر و پايي...همه چيزو تو هم پيچيد

نمي دونم چه آتيشي...يهو تو جونِ باد افتاد

نفهميدم چه جوري شد...تو يک شب اتفاق افتاد

شباي بي صداي تو...شباي زهر نوشيمه

هنوزم قبلِ خوابيدن...حواسم پيشِ گوشيمه

اگه اين برکه دلمرده ست...اگه با مرگ همخوابه

تو از دنياي من دوري...که خوابت مالِ مردابه

 

 

علیرضا آذر

شنیدن ترانه در ادامه مطلب


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : ترانه :: مرداب (ميلاد بابايي ), | بازديد : 1905

نوشته شده در تاريخ جمعه 6 دی 1392 توسط سید مجتبی محمدی

 

  تیتراژ سريال ستايش

 

حس و حالم خوش نيست...همه چي داغونه

يکي بايد باشه...تو رو برگردونه

گم و گورم،دورم...گيج و ويجم،خستم

بس که پاي پلکمو...به دلِ در بستم

پشت سر ويرونه...روبه رو ديواره

داره از ابر سياه...دردسر مي باره

دل مغرور اما...دست و پا نمي زنه

سنگ از آسمون بياد...صخره جا نمي زنه

چشماتو به روم ببند...خدا چشمش بازه

زندگي با گره هاش...آدمو مي سازه

هر کي دل ببُره از...رو زمين،قد مي کشه

هر کي آسمونيه...لايق ستايشه

اگه رفتن،نرسيدن...توي تقدير منه

جرم بي بخشش من...اگه عاشق شدنه

چشماتو به روم ببند...خدا چشمش بازه

زندگي با گره هاش...آدمو مي سازه

 

 

 

علیرضا آذر

متن ترانه: سريال ستايش

خواننده: امير عباس گلاب

 

 

 دیدن و شنیدن در  ادامه مطلب 

 


برچسب ها : ,

امتياز : 0| نظر شما : 1 2 3 4 5 6 | لينك ثابت

موضوع : ترانه :: ستایش( امير عباس گلاب), | بازديد : 2643

صفحه قبل 1 2 3 صفحه بعد